مرگ
آی زندگی چرا مجبورم می کنی ادامه بدم
آخه چرا من محکوم به زندگی کردن شدم
آخه تا کی باید زجر بکشم ؟ درد بکشم ؟ تحمل کنم ؟ دیگران تحملم کنن؟
من خستم به خدا خسته ام ........
نمیخوام ادامه بدم به خدا سخته ........
۲ ساله که هر روز دعا می کنم صبح فردا رو نبینم
اما باز صب یه روز دیگه با تمام دلتنگی ها و بدی هاش میاد
نمی دونم باید به کجا فرار کنم تا دیگه نباشم نبینم...
مگه من چه قدر تحمل دارم که هنوز به پایان نرسیدم
آخه دو سال برای انتظار یک مرگ کافی نیست
آخه دو سال آرزوی مرگ کردن بس نیست
آخه دو سال ناله و زجه کردن بس نیست
من دیگه بریدم .... دیگه جرات خودکشی هم ندارم/
دیگه بسه خدایا دیگه بسه به خدا بسه ....
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط همین
|
